اوقات شرعی به افق شهرها


موضوعات این اپلای
تبلیغات
خانه » مطالب علمی » داستانهای کوتاه و عبرت آموز

داستانهای کوتاه و عبرت آموز

داستانهای کوتاه و عبرت آموز

حکایت اخلاقی

داستانهای کوتاه و عبرت آموز

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

– ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو  نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

– مرتیکۀ عوضی، مگه خودت ناموس نداری…؟ خجالت نمیکشی؟؟

اما جوان،خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی بشه و واکنشی نشون بده، همان طور مودبانه و متین ادامه داد..

– خیلی عذر میخوام؛ فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین! دیدم همۀ بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم، که نامردی نکرده باشم…!
حالا هم یقمو ول کنین! از خیرش گذشتم!!

مرد خشکش زد… همانطور که یقۀ جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…

                         ***********************************

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد… بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

” من اکنون ۴ زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !”
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
” من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟”
زن به سرعت گفت :” هرگز” همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

” من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟”

زن گفت :” البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم ” قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

” تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟”

زن گفت :” این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،…متاسفم!” گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

” من با تو می مانم ، هرجا که بروی” تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :” باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم …”

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

 

یا ارحم الراحمین.



مطالب مرتبط

دیدگاه های این نوشته

  1. tina گفت:

    سلان مجدد… خدا خیرتون بده… واقعا ممنونم

  2. طاها گفت:

    باسلام وخسته نباشیدامیدوارم خداوندحقیقت رابه مانشان دهد
    بسیارسایتتون قشنگه بوی خاصی داره که میدونم ازکجاست
    موفق ومویدباشیدطاهاکردستان بانه

  3. tina گفت:

    سلام… در راه خدا یکی ایمیل استاد رو بنویسه

  4. sadaf گفت:

    استاد سلام
    خوبین؟؟
    خسته نباشین
    خدا قوت

    استاد میگم که من یه سوالی دارم
    اگه بخوایم بفهمیم که کسی به ما علاقه داره یا نه ؟ ما رو دوس داره یا نه؟
    باید چی کار کنیم؟
    که اگه ما رو دوس نداره ماهم بیخودی دوسش نداشته باشیم

    باید از چه طریقی بفهمیم ؟؟؟؟

    ممنون

  5. didam گفت:

    باسلام
    لطف میکنید سوال من رو جواب بدیداینکه وقتی گفته میشه کنار نوشتن دعاها باید بخورات مختلف باشه مثلا بخور زردچوبه هم باید مثل اسفند باشه یا طور دیگه ای .

  6. milad گفت:

    با سلام .
    ببخشید میخواستم بدانم با نوشتن دعایی که در این لینک گفته اید ( http://www.inapply.com/?p=938 ) میشود هر دعایی را که به اجازه ی استاد نیاز دارد نوشت ؟
    منظور از” وقت تحویل آفتاب به هر برج که باشد ” یعنی چه ؟
    ممنونم

  7. سارا گفت:

    سلام

    آیا خواندن آیه الکرسی مغربی و یس مغربی به اجازه نیاز دارد؟

    و ایا باید ساعات را رعایت کنیم؟

    من اگر بخواهم خواصی را که برای آیه الکرسی مغربی و یس مغربی در

    پست ها ذکر شده را انجام دهم به اجازه نیاز دارم و ایا باید در ساعات

    معینی انچام دهم؟؟

    خواهش میکنم خواهش میکنم پاسخم را بدهید..

  8. m گفت:

    با سلام و خسته نباشین انشالله که مسافرت خوش گذشته باشه
    داستان بسیار زیبایی بود تا حالا به این صورت به خودم نگاه نکرده بودم نکته اموزنده و خوبی بود ممنون

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)

لطفا جهت امنیت , جواب سوال زیر را در کادر وارد کنید *

اطلاعیه های جدید این هفته سایت

خدمات سایت این اپلای

inapply team | All Rights Reserved - © 2012

باز نشر مطالب اين اپلاي تنها با ذکر نام و آدرس سايت مجاز مي باشد .