آموزش علوم عرفانی,گر به خود آیی به خدایی رسی

حکایت اخلاقی دوم,سگ با حیا

3

حکایت اخلاقی دوم,سگ با حیا

 

شیخ بهایی می نویسد:عابدی در کوه لبنان در زمان های پیشین زندگی میکرد.وی روزها روزه می گرفت و هر شب گرده ی نانی برای او می آمد.با نیمی از آن افطار و نیم دیگر را برای سحر می گذاشت.مدتی بر این وضع زندگی می کرد و از کوه پایین نمی آمد.

شبی اتفاق افتاد که نان برایش نرسید.گرسنگی او را فرا گرفت,آن شب خوابش نبرد,بعد از نماز پیوسته انتظار می کشید که غذای هر شبه اش برسد,چیز دیگری نیز نیافت تا گرسنگیش را رفع کند.

در پایین کوه قریه ای وجود داشت که ساکنان آن نصرانی بودند.صبحگاه عابد از کوه پایین آمد و از مردی نصرانی تقاضای غذا کرد.دو گرده نان جوین به او دادند.نان ها را گرفت و به طرف کوه رهسپار شد,سگ گر و لاغری که بر در خانه مرد نصرانی بود دامن او را گرفت.عابد یک نان را نزدش انداخت شاید برگردد.سگ نان را خورد و برای مرتبه دوم دامن او را چسبید و او نان دیگر را جلوی سگ انداخت.سومین مرتبه نیز عابد را رها نکرد و دامنش را  پاره کرد.

عابد گفت:سبحان الله!سگی به این بی حیایی ندیده بودم.صاحب تو دو گرده نان بیشتر به من نداد هر دو را از من گرفتی دیگر چه میخواهی؟

خداوند آن سگ را به زبان آورد و گفت:من بیحیا نیستم.بر در خانه این مرد مدتی است که زندگی میکنم,گوسفندان و خانه اش را نگه داری میکنم و به نان یا استخوانی قانع هستم.گاهی چند روز میگذرد که چیزی برای خود پیدا نمیکند و به من هم نمیدهد,با این وصف در خانه این مرد را رها نکرده ام,اما تو یه شب که نانت قطع شد تاب نیاوردی و به دشمن روی آوردی.

اکنون بیحیا منم یا تو؟

عابد این سخن را شنید چنان تحت تاثیر قرار گرفت که بر سر خود زد و غش کرد.

سگی را لقمه ای هر گز فراموش           نگردد,ور زنی صد نوبتش سنگ  (سعدی)

 

پند تاریخ ۵ / ۱۴۸ به نقل از کشکول شیخ بهایی ۱ / ۳۷

.

 

3 نظرات
  1. مهرناز می گوید

    خسته نباشید واسه حساب کردن طالع خودم جمع اسم من و مادرم ۶۳۶ میشه حالا تقسیم بر۱۲ باقیمانده صفر میاد حالا طالع من کدوم یکی از ۱۲ تا میشه لطفا جوابمو بدین

  2. يه دل پر!!!! می گوید

    استاد راجع به سر کتاب چیزی برای گفتن ندارید؟

  3. يه دل پر!!!! می گوید

    واقعاً ما آدم ها بعضی وقت ها از سگ هم کمتریم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code

متن دوم